تبليغاتX
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش



عاشقم، سوختم خاکسترم را باد برد         بهترین یارم مرا از یاد برد

 

 

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عا لمي راز و نياز

 

 

 من زنده ام با احساس پاک ،قلب عاشق و عشق بی ریای کسی که با اومدنش تو زندگیم فصل سرما رو فنا کرد من در اون نیمه گم شده خودم را یافتم . وبا حضور مقدسش به خودم رسیدم . زندگیم در لحظه ای معنا پیدا کرد که حس جدیدی دستورات تازه ای صادر می کرد. وقتی برای اولین بار لرزش قلب را از دیدن معشوق احساس کردم فهمیدم خداوند به این بنده حقیر هدیه ای عطا کرد که هر قرن یک بار ظهور میکند .عاشقانه دوستت دارم و تا پای جان به عشق مقدسم پایبند خواهم بود .

 

 

 طبیبان بر سربا لین  من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دل خسته می میرد زهر جا بگذرد تابوت من ،غوغا به پا خیزد چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد برای او که حس بودنش به من شوق زیستن می دهد.

 

هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشي كه دوستت دارم. اين توقعي است غيرمنصفانه! من بايد عاشق تو باشم - در حد ممكن عشق, و آرزومند آن باشم كه مرا بخواهي - هرقدر كه مي خواهي

 

 

 

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو

 

 

نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهی.

 

 

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه

 

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 

 

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد...

 

 

 

دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ولي هيچ کسي فکر نکرد شايد گلي کاشته باشم

 

 

 

پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي بگذار....به اندازه يك نگاه...به اندازه يك لبخند....تا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق هم بوديم

 

 

 

 

وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد ،،، مرغ اميد من از شدت غم ميميرد

دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم ،،، بازهم خاطره ها دست مرا مي گيرد

 

 

 

پاييز از زمستون غمگين تره چون بهار و نديده، ولي من از پاييز غمگين ترم ،چون خيلي وقته تو رو نديدم

 

 

 

انهايي كه رنگ پريدگي پاييز را دوست ندارند . نمي فهمند كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است. ...

 

 

 

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدن و دقايق همه امشب به تو تکرار زدن وسکوتي که دراين عقربها ميچرخيد نکند در دل تو اسم مرا دار زدن

 

 

توي زندون عشق تو اونقدر شلوغ ميکنم و زندون رو به هم ميزنم که مجبور بشي منو بذاري توي انفرادي قلبت

 

 

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي، براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

 

 

 

داشتم اشکهايم را روي نامه اي عاشقانه با قطره چکان جعل ميکردم خاطرم آمد شايد دلتنگ خنده هايم باشي ببخش اگر اين روزها عشق با گريستن ثابت ميشود

 

 

 

اي کاش ميدانستم پس از مرگم اولين قطره ي اشک را چه کسي برايم ميريزد و آخرين کسي که منو فراموش ميکند کيست؟

 

کاش مي شد بر جدايي خشم کرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش کرد کاش مي شد خانه اي از مهر ساخت مهرباني را در آن سر مشق کرد روي دل هاي حقيقي نقش کرد

 

 

 

محبت مثل سکه میمونه که اگه بیفته تو قلک قلب نمیشه درش آورد. اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی!

 

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست    بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست    مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

 

 

 

قاصدک داشت از کنارم رد میشد گرفتمش قسمش دادم تا بیاد پیشت بهت بگه که من خیلی دوست دارم .... حالا بهت گفته یا نه؟؟؟

 

 

حالا وقتي خورشيد غروب مي کنه ديگه دلم نمي گيره؛آخه مي دونم که طلوع دوبارش با نوره گرم قلبت همراهه و دوباره دست مهربونت رو روي سرم حس مي کنم

 

 

 

من يک قطره ام تو يک دريا؛من يک پرنده ام تو آواز؛من يک ابرم تو يک دريا؛من يک بهانم تو دليل پرواز

 

 

 

بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای یار برایم گریه کند.

 

 

 

حقيقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف مي شود شنا کردن حادثه ايست که در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد

 

 

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

 

 

 

دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند...

 

 

 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...

 

 

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...

 

 

زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

 

 

 

يک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد اين چند هزارمين شب بي خوابيست اي عشق فقط حساب دستت باشد

 

 

 

براي کشف اقيانوس هاي جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغيير است نه تقدير !

 

 

 

دلم رفت و دگر جاني نمانده به ابر ديده باراني نمانده ببين اين حال و احوال خرابم بجز درد و پريشاني نمانده

 

 

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است . بي خیا لی سپر هر درد است . باز هم مي خندم ، آن قدر مي خندم که غم از روي رود.

 

 

اگه روزي فهميدي 1000 نفر دوستت دارن بدون اوليش منم اگه يه روز فهميدي 100 نفر دوستت دارن بدون اوليش منم اگه يه روز ديدي 10 نفر دوستت دارن بازم اوليش منم اگه ديدي 1 نفر دوستت داره بدون اون منم اگه يه روز ديدي کسي دوست نداره بدون من مردم

 

 

 

ميدوني فرق توبا عشق چيه؟اون كلمه است تومعني اوني.ميدوني فرق توبازندگي چيه؟اون اجباره ولي تودليل اوني. ميدوني فرق توبا گل چيه؟اون گياهه ولي توعطر اوني.ميدوني فرق توباشعر چيه؟اون نوشته است ولي توتعبير اوني

 

 

 

 

در آغوشم بودي! قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ يادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست! زندگي مسابقه نيست زندگي يک سفر است و در آن مسافري باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه هاست

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:44 توسط يک عاشق به معشوق |