تبليغاتX
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

   شاعر: شهریار

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:43 توسط يک عاشق به معشوق



اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که     دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را

 

 

 

 

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند ،

 می گویند حساسیت فصلی است ، آری من به فصل فصل

 این دنیای بی تو حساسم .
 

 

 

 

 

 

اینجا زمین است ، ساعت به وقت انسانیت خواب است ، دل عجب موجود

سخت جانی است ! هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد !

 و باز هم میتپد .
 

 

 

 

 

 

 

نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان

 شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی

 

 

 

 

 

 

پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال

 لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را

 وقت دلتنگی خود دارم و بس .

خواهش میکنم ، بی حوصلگی هایم را ببخش

بدخلقی هایم را فراموش کن

بی اعتنایی هایم را جدی نگیر

در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگانت را نبند ، نگاهت را ندزد ، تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم

 از گوشه ی چشمانت تلاوت می شود

 

 

 

 

 

 

 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست 

بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاد آن روزی که یاری داشتیم /ین چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم /

 ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم / این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم

 

 

 

 

 

 

 

چه سخت است ، تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی

 و دل سپردن به قبرستان جدایی وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست

تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند
 

 

 

 

 

 

تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم ،یک سبد عاطفه دارم ، همه ارزانی تو
 

 

 

 

 

 

 

من قفل کردم ، صندوق قلب و دلم ، همچنین درب اتاق

 و تو چه می دانی پشت این درب پر از قفل بلبلی می خواند

 که پر از شور و وفاست

 

 

 

 

 

 

 

 

از اوج فلک ستاره چیدن سخت است / دور از منی و به تو رسیدن سخت است

ای دوست که بی تو زندگی زندان است / بدان که از تو دل بریدن سخت است
 

 


 

 

 

خاک پایت بوسه گاهم بود و بس / بر سر راهت نگاهم بود و بس

ای نگاهت تکیه گاه خستگی / عشق تو تنها گناهم بود و بس

 

 

 

 

 

 

 

از ما که گذشت ! ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن

 تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:15 توسط يک عاشق به معشوق |



روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم

سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده

هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم 

سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر

 به درک آن نیستم

امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند

باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره

هر روز با این آرزو بر می خیزیم و هر شب آرزوی سوخته ام را دلم

دفن می کنم وای از آن روز می ترسم

می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم

نباشد   نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:56 توسط يک عاشق به معشوق